کافه پیانو
دیروز صبح که از کنار نشر چشمه رد میشدم بالاخره تصمیم گرفتم " کافه پیانو" را بخرم.با اینکه ذهنیتم از این کتاب، پرفروشی به دلیل عوام گرایی بود اما خریدمش.حدس میزدم با داستانی کاملا اجتماعی و سطحی مواجه شوم که احتمالا به دلیل ناشر معتبر و مطالب عامه پسند، خودش را میان کتاب های پرفروش این روزها جا کرده باشد.
با اینکه دیرم شده بود و اتفاقا پول زیادی هم همراهم نبود جلوی نشر چشمه پایم شل شد.رفتم و 4 تا هزار تومانی ناقابل خدمت فروشنده تقدیم کردم.فکر می کنم من هم سوار بر همان موجی شدم که "شهروند امروز" با آن پرونده کذایی به راه انداخت.همان موجی که احتمالا در هفته ای که گذشت فروش "کافه پیانو" و "بیوتن" را دو برابر کرده است.به همین دلیل کمی از خودم دلگیر شدم اما مهم نبود.مهم این بود که حالا باید این کتاب لعنتی را می خواندم تا ببینم آنقدر ها که تعریفش را می کنند آش دهان سوزی هست یا نه!
عصر همان روز از روزنامه به سرعت رفتم منزل و شروع کردم به خواندن.به نظرم جذاب می آمد اما دنبال یک خصیصه منحصر به فرد در کتاب می گشتم.این بود که تا نیمه شب دنبال همان ویژگی گشتم وکتاب تمام شد.
تا حدودی حدسم درست بود.یک رمان کاملا رئال و اجتماعی که به نظر می رسد نویسنده اش کمی هم شوخ طبع باشد.اصطلاحاتی در داستان به کار رفته بود که می شد از آنها فهمید اگر با فردی مثل "فرهاد جعفری" (نویسنده) در خیابان دهان به دهان شدید نباید منتظر ژست های روشنفکری یک نویسنده باشید چون او در اولین فرصت مقادیر معتنابهی فحش آبدار نثارتان می کند. از آن فحش هایی که " در نظام به شدت اخلاقی جامعه ما نمی شود آنها را توصیف کرد"
بگذریم از اینکه یک "عبارت خدا " را آنقدر بکار می برد تا در اواخر داستان حالت انسان جوری می شود که بازهم " در نظام به شدت اخلاقی جامعه ما نمی شود آن را توصیف کرد."
داستان را می شود تا حدودی در طیف داستان های ضد زن قرار داد و از این بابت حتی صدای بعضی فمینیست ها هم در آمده که گویا به شخصیت زنانه شان توهین شده است.
با اینکه پایان بندی داستان را اصلا نمی پسندم و اشکاتلات ریز و درشتی را بر آن پیکره کلی داستان وارد می دانم اما به هیچ وجه از خریدن و خواندن رمان "کافه پیانو" ناراضی نیستم به چند دلیل:
اول اینکه تک جمله ها و عبارات فوق العاده ای را می شود پیدا کرد که گفتنش از هرکسی بر نمیآید.
دوم هم اینکه بد نیست آدم هر از گاهی بفهمد جامعه کتاب خوان ها کدام سمتی غش می کند.نکته اش اینجاست که با وجود همه رمان هایی که صدقه سر عشق های دبیرستانی دختر و پسرهای احمق پرفروش می شوند هنوز هم کسانی که کتاب دست می گیرند-خواه داستانهای عذر می خواهم اراجیف فهیمه و رحیمی و م.مودب پور باشد خواه شاهکار دولت آبادی و دانشور- در طبقه متفکر جا خوش می کنند و بد نیست سالی یکبار هم که شده کتاب پرفروشی بخری و ببینی این قشر متفکر در کدام عوالم سیر و سلوک می کند.
به هر جهت پیشنهاد می کنم کتاب را بخوانید اما نخرید.ترجیحا امانت بگیرید و اگر قول بدهید خوش قول باشید کتابم را امانت می دهم.