نيروانا

دست نوشته های یک نمی دانم شاید روزنامه نگار

ساعتم گم شد

ساعت مچی ام گم شد.

از دیروز غروب که فهمیدم گم شده، تمام مکان هایی را که طی 24 ساعت گذشته حتی دقایق کوتاهی هم در آنها توقف داشته ام، گشتم اما نبود. ساعت قشنگی بود. هم قیمت نسبتا بالایی داشت و هم کلی خاطره خوب باهاش داشتم. دیشب فکرم بدجوری مشغول ساعت بود و جاهایی که رفته ام.

اما یاد نادر حبیب زاده افتادم. نادر حبیب زاده معلم زبان انگلیسی و مدیر دبیرستانی بود که در آن درس خواندم و بیشتر از کتاب های درسی درس زندگی یاد گرفتم. یکبار سر کلاس گفت: یک اسکناس هزار تومانی ات سر صبح گم می شود خودت هم تا شب همراه آن اسکناس گم می شوی. معلوم نیست هزار تومانی مال تو بوده یا تو مال هزار تومانی!

دیشب که یاد حرفش افتادم از خودم پرسیدم: ساعت مال من بود یا من مال ساعت؟ اینکه چند ساعتی بعد از گم شدن ساعت من هم گم شده بودم و بعد از چند ساعت تازه یاد این حکایت افتادم حداقل به خودم ثابت کرد هنوز از خیلی دلبستگی های پیش افتاده هم نرهیده ام.

  
نویسنده : محمد حسین مهرزاد ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin