سالی پر از اتفاقات عجیب و غریب
تمام شد.
پرونده سال 88 هم بسته می شود و من اصلا امیدوار به سال 89 نیستم. سال قبل این روزها پر از نشاط بودم و حالا پر از خستگی، نفرت، کبودی، جای زخم و زندان.
سال عجیب و غریبی بود امسال. در حوزه زندگی شخصی ام اتفاقات خوب یکی یکی افتاد. یک سفر حج عمره با دوستانی که عزیزتر از جان می دانم و بلافاصله بعد از آن بستن عهد یک عمر زندگی مشترک با همسرم. 6 مرداد بود که "سید محمد خاتمی" منزل پدر همسرم را منور کرد و چند ساعتی را به بهانه خواندن خطبه عقد همکلام شدیم. استاد عزیزم سید مجتبی حسینی هم بود. بهترین اتفاق سال 88 و بلکه بهترین اتفاق همه عمرم همین بود.
آخر سال هم که با تبرئه شدن در دادگاه همه اتفاقات خوب شخصی برایم کامل شد. با همه اینها سال 88 تمام خوشی هایش را گرفت.
هرگز فکر نمی کردم وقتی خطبه عقدم را می خوانند و من چشم به آیات قران دارم دلم پر باشد از بغض و گریه ام بگیرد از این همه رنج...
تهران امروز و اصولگرای ترسو
سال را با "تهران امروز" شروع کردم. جمع بسیار خوبی که هنوز حسرتش را می خورم. حمید باباوند، حسام مهدوی، رضا لیاقت ورز، رضا وثوقی، سحر بیاتی، افسانه قانع کامران علمدهی و بسیاری دیگر از بچه های تحریریه که همه شان دوستانی خوب بودند. بچه های فنی هم صمیمیت خوبی داشتند.یادش بخیر نیمه شب های صفحه بندی و غلط گیری....
رفتیم مکه و برگشتیم که دیدیم صندلی هایمان را دادند به کسانی دیگر. "مریم میرزائی" و "مرجان نماینده" جای من نشسته بودند و "امیر لعلی" و "عدلی" به جای "لیاقت ورز" و "مهدوی". همه تیم قبلی را اخراج کردند. به همین راحتی. تاریخ مصرف ما برای اصولگرای ترسو که کلی ژست خوب بلد است بگیرد تمام شده بود. ما تیم پیش از انتخابات بودیم. مملکت به هم ریخته بود و تحریریه ما هم همین طور. برای "مریم میرزائی" و "مرجان نماینده" آرزوی موفقیت می کنم و امیدوارم تهران امروز برایشان خوب باشد.اگرچه هیچ وقت بی شخصیت ترین مدیر مسئول عالم را فراموش نمی کنم و مطمئنم روزی دوباره به هم خواهیم رسید.
از بیکاری تا "اعتماد"
دو ماهی بیکار بودم. مختصر حق التحریری بود و کارهای جانبی. تا اینکه به لطف دادا طهماسبی پور پاییز را با جهان صنعت شروع کردم. برایم خیلی سخت بود از یک روزنامه کاملا سیاسی کندن و پا به یک روزنامه اقتصادی گذاشتن. روزهای اول جالب نبود. هر چه بود من عضو جدیدی بودم. اگرچه حضور "حمید" عزیز و خواهر "وطن خواه" همیشه دلگرمی می داد.
حالا بعد از 6 ماه اینجا هم دوستان و همکاران خوبی دارم. مهرداد نیکروان، بهروز حاتمی و همکاران خوب و صمیمی دیگر...
توسط نرگس رسولی، خواهر، دوست و همکار مطبوعاتی ام با کیوان مهرگان آشنا شدم و رفتم قاطی بچه های سیاسی ضمیمه روزانه اعتماد. همه صفا و صمیمیت را این پسر یک جا در خودش جمع کرده بود. روزهای "اعتماد" خیلی دوست داشتنی بود. "فرناز حسنعلی زاده"، "علی ملیحی"، "مسعود رفیعی طالقانی" و بسیاری دیگر از بچه ها، همکارانی بودند که در عالم همکاری رفاقت می کردند و راه و رسم رفاقت را بلد بودند.
کیوان که به زندان افتاد دیگر دل و دماغ "اعتماد" نداشتم. ماندم کنج همین تحریریه "جهان صنعت" تا اینکه باز هم از طریق "حمید" عزیز به رادیو تجارت معرفی شدم و حالا دو ماهی می شود که با عنوان کارشناس اقتصادی در مجله بامدادی رادیو تجارت کار می کنم.
خانواده مطبوعاتی
دوستان سال قبلم که در همین وبلاگ نامشان رفت امسال هم همان ها هستند با یکی دو رفت و آمد جدید و مقداری شناخت بیشتر. امسال بدی ها و خوبی های هم را بیشتر فهمیدیم. اتفاقاتی افتاد که ای کاش هرگز نمی افتاد و کارهایی باید می شد که هرگز نشد.بگذریم...
"حمید رضا طهماسبی پور" دوست و برادر عزیزی است که امسال خیلی کمکم کرد و من بسیار مدیون لطفش هستم. شاید عمری باقی بود و توانستم برایش جبران کنم.
"سمیه فتحی" همان دختر پیگیری است که هیچ چیز برایش نشد ندارد با این تفاوت که امسال کمی زودتر از کوره در می رود اما وقتی به کوره باز می گردد می شود همانی که می شناسیم. این هم از خواص جنب و جوش زیاد است و یک سری که هزار سودا دارد.
"نرگس رسولی" همان است که بود و می شناختم با تغییراتی که گریزی از آن نبود.
"مهدی زاهدی" عزیز همان مرد خانواده است که بود با این تفاوت که امسال برای خیلی کارهای شخصی و کاری طرف مشورت خوبی برایم بود.
"لیلا لطفی" هم که از مادری بدقولی ها را خوب یاد گرفته.(شوخی کردم)
"سیاوش رضایی" هم امسال از حوزه حمل و نقل کوچ کرد و در همان روزنامه ایران نفتی شد.
دست آخر هم برای "آذین بکتاش" هر کجا که هست آرزوی موفقیت می کنم. خواهر و دوستی که از حوزه حمل و نقل کوچ کرد و حالا ماه هاست که خبری از او نداریم جز تلفن های گه گاه.
دلم برای همه روزهای خوب تنگ است. حوصله ندارم بنویسم از چه ناراحتم. همه می دانیم. همه ما فقط و فقط از یک چیز ناراحتیم. گفتن و مرور خاطرات این ماه های سیاه پس از خرداد جز افزودن بر زخم ها و نمک پاشیدن ها هیچ ندارد. پس نه می گویم نه می نویسم.
از همسر عزیزم ممنونم که در تمام روزهای سخت این سال لعنتی همه جا با من بود و در من بود. اگر نبود امسال آنقدر طاقت فرسا می شد که نمی توانستم تمامش کنم.
خدایا بده داد ما را که خون خورده ایم...
یا حق
سال تحریریه های خاموش
این مطلبی است که برای ویژه نامه نوروزی جهان صنعت نگاشتم تا ادای دینی کرده باشم به دوستان و همکارانی که امسال توقیف شدند و به زندان افتادند.
نام ها را که می شمارم خیلی ها از قلم می افتند. اعتماد، حیات نو، صدای عدالت، یاس نو، کلمه سبز، اعتماد ملی، فرهنگ آشتی، آرمان، سرمایه، شهروند، ایراندخت و چندین نشریه دیگر در سال سیاه 88 یا لغو مجوز شدند و یا توقیف موقت. حتی برخی را با دستور دادستان تا اطلاع ثانوی از انتشارش ممانعت به عمل آوردند!
یاد روزهای پیش از انتخابات می افتم. دلم برای آن روزها تنگ است.روزهایی که روی دکه روزنامه فروش محل رونقی بود. آنجا پاتوقی شده بود برای اظهار نظرهای سیاسی مردم عادی که مهمترین دغدغه شان انتخابات بود.
روزهای خوب گذشت و با اعلام نتایج انتخابات گویی هیچ خط و خبری از ایران پیش از انتخابات نبود.
هر روز که روزنامه ها را نگاه می کردم ستونی سفید چاپ می شد و من دوباره می فهمیدم که دیشب هم ...
عمر ستون های سفید هم چندان دراز نبود و روزنامه های منتقد یک به یک راهی دیار توقیف شدند.
حتی نوشتن از توقیف روزنامه ها هم سخت می نماید چه رسد به آنکه بخواهی یکی یکی بگویی که چه شد و چه نشد که روزنامه ای و صدایی را خاموش کردند.
کار به اینجا ختم نشد و نه تنها روزنامه ها توقیف شدند و دوستان و همکاران زیادی از ما بی کار شدند بلکه خیل بیکاران به اوین هم راه پیدا کردند. قوچانی، تاجیک، مهرگان، ملیحی، جعفری، لیلاز، منتجبی و جلالی فراهانی تنها چند نام از میان روزنامه نگارانی است که پس از انتخابات راهی زندان شدند و البته وقتی جواد لاریجانی گفت هیچ روزنامه نگاری در ایران به دلیل فعالیت مطبوعاتی زندانی نیست خیالم راحت شد که روزنامه نگاری کردن در ایران همچنان امنیت بسیار بالایی دارد.
هر توقیف را که می شنیدم به همکارانی که در آن روزنامه بودند و بعضا می شناختم زنگ می زدم و دلداری می دادم. اما چه سود؟ طعم تلخ توقیف تمام خاطرات را مثل یک تراژدی غم انگیز جلوی چشمانت ردیف می کند.
هیچ کدام این نام ها جای دیگران را تنگ نمی کردند. مطمئنم اعتماد جای کیهان را تنگ نمی کرد مطمئنم یاس نو کاری به جوان نداشت و ایمان دارم حیات نو، وطن امروز را نمی کشت اما آنها ماندند تا ببینند مرگ حیات نو را. ماندند تا داغی سوختن اعتماد ملی را حس کنند. ماندند تا صدای عدالت سکوت کند و ماندند تا شهروند هم دیگر نباشد. ایران ماند اما ایران دخت رفتنی شد. ایران قرار بود برای همه ایرانیان باشد و ایران دخت نماینده مردمی از ایرانیان. اما یکی ماند و یکی رفت.شهروند باید می رفت تا کپی کاران خودی پنجره هاشان رو به مثلث باز شود. محمد قوچانی به زندان رفت تا از طراحی جلد گرفته تا جنس کاغذ شهروند هم کپی شود. قصه تلخی است میان آنان که می روند و آن ها که راز ماندگاری را یافته اند.
آنها که بی دغدغه توقیف و بازداشت کار می کردند چه بیرحمانه تاختند بر سرمایه های این انقلاب.از دید اینها تمام روزنامه های بسته شده روزنامه های زنجیره ای بودند و خبرنگارانش مواجب بگیران موساد و سیا. زخم توقیف و زندان و بیکاری کم بود رنج تهمت ها هم بدان افزوده شد.
توقیفی ها و لغو مجوز شده ها با هیچ کس سر جنگ نداشتند و تنها بر اصول قانون اساسی به عنوان یک میثاق ملی تاکید می کردند اما گاهی حق حیات هم سلیقه ای می شود و تو باید مثل بازیکنان فوتبال که به دلخواه مربی تعویض می شوند بعد از بازی بگویی "این نظر سرمربی بوده و سلیقه ایشان است. من هم تابع سلیقه هستم." اگر این را نگویی و دوربینی نارضایتی ات را شکار کند از روی نیمکت به سکوها منتقل می شوی تا همه بفهمند مربی این بازیکن را نمی خواهد. چه سخت است زندگی کردن بر اساس سلیقه دیگران.
خاموشی شور و شوق یک تحریریه و بیکار کردن آن همه خبرنگار و پرسنل، روزنامه نگاری ایران را با پدیده ای به نام خروج روزنامه نگاران از کشور و فعالیت در رسانه های بیگانه مواجه کرد.
پدیده ای که اگر کمی تحمل و سعه صدر حاکمیت بالا بود هیچ گاه اتفاق نمی افتد و چه شوم است که بشنوی دوستی و همکاری که در برنامه های خبری و گعده های دوستانه می دیدی راهی آن سوی مرزها شده و حالا برای جایی کار می کند که دیگر راه برگشت ندارد.
شاید عده ای بهار روزنامه های اصلاح طلب و خزان فله ای آنها را سخت ترین سال روزنامه نگاری در ایران بدانند. در آن سال فقط امنیت شغلی بود که از بین رفت و هر روزنامه ای که بسته می شد فرزندی دیگر زاده می شد و روی دکه ها می آمد اما امسال هر روزنامه ای را که بستند روزنامه دیگری هم پشت سرش توقیف می شد و یکی دیگر لغو مجوز و دوباره توقیف و البته خبرنگارانی که راهی زندان می شدند. اصلا انگار رویشی در کار نبود. یاس نو هم که نیامده رخت عزا را بر تن خبرنگارانش کرد و رفت.
تلفن را بر میدارم تا سال نو را به همکارانم تبریک بگویم...
به دفترچه ام نگاه می کنم و می بینم تعداد آنها که بیکار شده اند بیش از بقیه است. "همکاران سابق" این عبارتی است که این روزها زیاد کار برد دارد.
امسال سال سختی بود. سال بیکاری، سال بی حوصلگی، سال تحریریه های خاموش، سال روزنامه نگاران خموده، سال توقیف، لغو مجوز و بازداشت، توقیف، توقیف و باز هم توقیف سال 88
پ.ن1: کار بستن ویژه نامه ساعت 1.30 بامداد یکشنبه تمام شد و دوشنبه روی دکه است ان شا ء الله