روزهای بغض و اندوه

خیلی وقت است که دیگر حوصله وبلاگ نویسی ندارم.چند بار تا مرز تعطیلی و ویرانی این خانه متروک رفته ام و باز نوستالژی خاطرات قدیمی نگذاشته تایید نهایی را کلیک کنم.

انگیزه ای نیست برای نوشتن.از بیکاری دوستانم و همکاران مطبوعاتی ام بنویسم یا از موج و سبز و ظلم هایی که می شود؟ از دولت دهم بنویسم و لایحه هدفمند کردن یارانه ها یا دسته گل های ارشاد و آرمان سبزی که فدای رنگ ارغوانی شد؟ شاید هم مجلس بهتر است.لوده بازی ها و مزه پرانی های حضراتی که منصوب شدند خوب است؟

از 13 آبان اما می خواهم بنویسم. مردانی که روزگاری از دیوار سفارت امریکا بالا رفتند و به زعم صاحبان انقلاب، انقلابی کردند مهم تر از آنچه آنان کرده بودند، حالا جایشان پشت دیوارهای بلند اوین است. محسن میردامادی که روزگاری خود در زندان اوین رفت و آمد داشت و قبای دادستانی را دوست می داشت حالا به دست امروزیان در همان زندان بازجویی می شود.بهزاد نبوی همان چریک پیر که روزگاری در صف خط امامی ها خود نمایی می کرد و صدارت و وکالت را در نظام جمهوری اسلامی تجربه کرده بود حالا در زمانه دوری از امامش آنقدر فشار تحمل می کند که کارش به بیمارستان و جراحی می کشد.

برویم سال 58.شخصی در حضور رهبر انقلاب این اسامی را می خواند: سعید حجاریان، بهزاد نبوی، مصطفی تاج زاده، محسن میردامادی، میر حسین موسوی، مهدی کروبی، سید محمد خاتمی و البته اکبر هاشمی رفسنجانی.

حضار با خود فکر می کنند که چه مسئله مهمی پیش آمده که نام هایی چنین بزرگ و مورد وثوق یکجا آورده می شود؟مملکت با کدام بحران جدی مواجه شده که نیاز به جمع شدن سرمایه های اصیل انقلاب است؟

برگردیم به سال 88.بار دیگر نام تمام آنها که در صف اول انقلاب بودند آورده می شود.اما این بار رهبر فقید انقلاب دیگر حضور ندارد تا خود بگوید اینان که به بند کشیده اید یاران من بودند. سنگ را بسته اید.

تق! تق! تق! جلسه رسمی است.نام آنها اینبار در دادگاه برده می شود.یکی روی صندلی متهم است با لباس زندان و بدون وکیل کیفرخواست را گوش می کند، دیگری به نام نامزد شکست خورده معرفی می شود، آن یکی که 8 سال هم رئیس جمهور بود و حالا شده یکی از سران کودتا، آن سو تر شیخ نشسته است و غصه می خورد که چه بر سر آرمان هایشان آمده، او را هم به جرم پرده برداری از سناریوی تجاوز با چنان هجمه ای مواجه کرده اند که خودش هم شوکه است،آخرین نفر شاید مهمترینشان باشد.روزگاری همین ها که ذکرشان رفت آخرین نفر را عالیجناب سرخپوش می دانستند و او را پدر معنوی حذف فیزیکی معرفی می کردند و از قضا آنها که ان سوی میز محاکمه نشسته اند برایش سینه چاک می کردند.حالا او شده پدر معنوی کودتا و دست اصلی پشت پرده این همه اعتراض مردمی که اغتشاش خواندندش.

عجب روزگاری شده است. مردم به خیابان آمدند، آنان گفتند میرحسین کودتا چی است.باز هم آمدند، اما آنها گفتند کار ساواکی ها و مجاهدین خلق است! دوباره، سه باره، صدباره هم که بیایند آنها باز بر طبل تو خالی خویش می کوبند.

ما حق داریم بی اعتماد باشیم.حق داریم از آنانکه خود را به حق می دانند بخواهیم به جای چوب و باتوم و اشک آور برایمان برهان بیاورند.ما مردمان خوبی هستیم.دیدید که چگونه در سکوت مطلق فقط قدم زدیم؟ ما فقط از شما می خواهیم به نمایندگی از نظامی که الهی و قدسی می دانیدش برایمان برهان بیاورید.

حالا که دیگر به قول احمدی مقدم به رسمیت شناخته شدیم.ما دیگر به زعم شما اغتشاشگر نیستیم.ما مردمیم. ما جنبش سبز هستیم.جنبشی که برانداز نیست و حقوق قانونی اش را می خواهد. ما یک واو هم بیش از قانون اساسی نمی خواهیم. همین را برایمان اجرا کنید باقی پیشکش و فدای کاکلتان.ما خیر خواه حکومتیم و پیرو عدل علوی. ما عدالت می خواهیم نه تاریکخانه.ما آزادی های قانونیمان را می خواهیم نه شبح هایی که همه جا دنبالمان می آیند.ما می خواهیم صدای منتقد باشیم. تحمل کردن صدای منتقد نباید برای حکومت ثقیل آید.بدانید این اشتباه را که پیشترها کرده اند و نتیجه اش را دیده اند.تاریخ بخوانید و از گذشتگان پند گیرید.ما دنباله رو امیری هستیم که حق مردم بر گردن حاکم را ارج می نهاد و خطابه ها پیرامون مردم می خواند. ما پیرو آزادمردی هستیم که خونش را برای اصلاح امور امت جدش نثار کرد.ما امت همان پیامبر مهربانی هستیم. در خلوت شب هایتان ببینید اگر امروز رسول خدا در میانتان بود از اینهمه جنب و جوشتان که خود معتقدید جهاد است راضی بود؟ او راضی است از اینکه امتش را با چنین بی مهری می رانید و می تارانید؟

ورد هر صبح و شام ما "اللهم نشکوا الیک فقد نبینا" شده است.بعد از نماز صبح "غیبتة ولینا " می گوییم.قنوت نماز ظهر و عصر را با "کثرة عدونا" می گذاریم و شب هنگام دست به دامان ذات اقدسش می شویم و از "شدة الفتن بنا" به درگاهش شکوه می بریم.

/ 4 نظر / 13 بازدید
مهدی رجبی

مهرزاد خیلی خوشحال شدم که دوباره داری می نویسی. اما یک نصیحت برادرانه دارم. هیچ وقت درگیر احساس نشو. آدم هایی که ازشون اسم بردی همه افراد مورد وثوق امام بودند اما ملاک وضعیت فعلی افراده. مثال تاریخی هم زیاد داریم. ابن عباس. طلحه الخیر. زبیر سیف الاسلام. اما حالبا کجاند؟ من آدم سیاسی نیستم. من دوره ای به خاتمی رای دادم.زمانی به احمدی نژاد. من جناحی فکر نمی کنم. من سعی می کنم عاقلانه ببینم. همه این افراد برای این انقلاب زحمت کشیدند دستشون درد نکنه. اما حالا چه می کنند. اینها که تو گفتی و خود تو و خود من بد نیست که صحیفه نور رو ورق بزنیم جملات امام را بخونیم جملاتش در مورد آقای خامنه ای و رهبری ایشون و محاسن ایشون. جملات در مورد ایران انقلاب و قانون اونوقت شاید برامون عجیب نباشه که منتظری که حاصل عمر امام بود چطور راهش رو کج کرد. همیشه باید به روبرو نگاه کنیم و پشت سر تا متوجه بشیم مسیر راست ودرستی رو رفتیم یانه. وگرنه نگاه کردن به جلوی پا ما رو گول می زنه. بازم خوشحالم که می نویسی. خسته شده بودم از بس آمدم و مطلب تکراریتو دیدم. یا علی مدد

سحربانو

راست بگم ؟ من دیگه یک واو از این قانون مزخرف و آشغال و نمی خوام من دیگه حدود آزادی هایی که اونها می گن و نمی خوام حالا دیگه خیلی بیشتر می خوام ... ادامه دارد

صدرا

به مهرزاد : کوه ها لاله زارند لاله ها هم همانطور که می دانی بیدارند. به مهدی رجبی که میگوید سیاسی نیست: از اول این انقلاب هر کس که از انقلاب برید را با طلحه و زبیر مقایسه کردند، اما انگار این طلحه و زبیرهای انقلاب اسلامی خیلی خیلی زیاد شده اند طوری که دیگر هیچ کس ته آن نمانده. به تعبیری که دیروز جایی خواندم خاک بر سر انقلابی که ریزشهایش حاتمی و موسوی و کروبی و آنهایی که مهرزاد نام برده باشند و رویشهایش موجوداتی چون کردان و مشایی و احمدی نژاد و کلهر و رحیمی و بذرپاش باشند. به یقین اگر زمان پیامبر هم وضعیتی چنین بود و اطرافیان او مثل حاکمان کنونی بودند و طلحه و زبیر شبیه بریدگان کنونی من شخصن معتقدم حق و حقیقت هیچ نسبتی با پیامبر نداشت. شخصن به پاسخ مهرزاد مبنی بر نیاز به هفتاد من کاغذ هم معتقد نیستم بعضی وقتها اختلافات به "تضاد در ادله" می رسد و اینجا که رسید هیچ نیازی به ادامه بحث نیست.