قلمی که برای حیات روزنامه‌ات باید بچرخد

سوژه خوبی پیدا کرده بودم.از دیشب که کار کردن روی این سوژه به ذهنم رسیده بود برای تیترش فکر می‌کردم با خودم کلنجار می‌رفتم.بالاخره تیتر مناسب پیدا شد.ساعت 1 نصفه شب چه وقت تیتر بود پسر؟برو بگیر بخواب!

هرکاری کردم دیدم نشد که نشد.طبق معمول 10 دقیقه‌ای صرف گشتن دنبال خودکار و کاغذ شد تا اینکه شروع کردم.- به قول چندتا از بچه‌های تحریریه دو نفر از مسوولین مملکت اگر دست از پا خطا کنند خوراک یک هفته من تامین می‌شود و شروع به گزارش و یادداشت نویسی می‌کنم.-تا 3 صبح بکوب نوشتم فقط یکی دوبار برای استراحت یک لیوان چای مهمان معده ام شد.

فردا صبحش انگار با کتک از تخت کشیدنم بیرون.مثل همیشه فاصله چشم باز کردن تا از در بیرون رفتنم بین 10 تا 15 دقیقه طول کشید.رفتنم به محل کار با انجام مخلفاتی نظیر خرید ملزومات صبحانه و دید زدن تیتر روزنامه‌ها روی هم رفته 15 دقیقه طول کشید.

بالاخره رسیدم.با سلام و درود به روح بنیانگذار آینه قدی در آسانسور، نگاهی به سر و صورتم کردم یادم افتاد که اصلاح صورتم قولی بود که به یکی از بچه‌ها داده بودم و بازم بدقولی کردم.

یک روز کاری دیگه شروع شده بود.مطلبم که تایپ شد فرستادمش برای سردبیر.معمولا مطالب خیلی منفی یا شکایت خور باید حتما به تایید خودش برسد.

چند دقیقه‌ای گذشت تا صدام زد و گفت : "فعلا صلاح نیست اینو بریم رو خط. داریم باهاشون می بندیم. اگه اینو بریم قرارداد سالانمون باهاشون بهم می خوره"

خشکم زد اما به روی خودم نیاوردم از اتاق زدم بیرون.قیافه‌ام انقدر تابلو بود که نیاز به پرسیدن وقایع نبود و همه بچه‌ها فهمیدند چی شده.

 نشستم پشت میز و شروع کردم به مصاحبه‌های تلفنی مزخرفی که حالم ازشون بهم می خورد.داشتم یکی از مصاحبه ها رو تنظیم می‌کردم که بغل دستیم گفت:"راستی چرا ما انقدر بدبختیم که قلممون باید واسه ادامه حیات رسانه مون بچرخه؟" جوابش سخت بود.از روزی که این سوال تو ذهنم اومد تا همین الان از هرکس پرسیدم جواب درستی نگرفتم.

پ.ن1: این داستان رو گفتم تا سوال آخر رو بپرسم و انصافا جایی که صبح‌ها کار می کنم از این اتفاقات قشنگ توش نمی افته و من با خیال راحت جولان میدم و منفی می نویسم البته اخیرا تحرکاتی شده برای اینکه جلومو بگیرن اما من با قدرت ادامه میدمچشمک

پ.ن2:حالا که به آن شب بهارنارنج می‌اندیشم پی می برم که خدایم برای تلاقی هر دونگاهی برنامه دارد و حتی اگر ندانم، برایم خوابی دیده که تعبیرش دیر یا زودخرسندم می کند.

تعبیر کدام خواب خدایی نمی‌دانم اما همین قدر می‌دانم که رویای خدایم محقق شد وتو اینجایی.همینجا.کنار من. و مگر می شود رویای خدا دروغ از آب در بیاید؟

/ 18 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
فرید

حالا ما كه اين همه به سينماي هند با مسخره كردن و خنديدن به فيلم‌هاي غمناك‌شانمهر مي‌ورزيم، بايد در بالا‌ترين سطح قضايي كشور‌مان شاهد

سمیه نصرتی

برخی اوقات تنها بعضی از روزنامه ها می خواهند با یک نیم نگاه مشتری بر دکه روزنامه فروشی تنها بمانند

گیتی

سلام دادا چطوری؟ خبی؟ بیچا چطورن؟[قلب]

یکی از جنس خود تو

درودي سبز هفته هاست كه روز بروز خسته تر مي شوم ... شايد آنچه امروز در وبلاگ كمي خودماني تر نوشته ام ذره اي نيز نباشد از شرح خستگي ها ... امروز صبح را به فريادهاي ديروزم پيوند زدم ... و تنها دلداري كه شنيدم اين بود: كاري از دست ما برنمي آيد ... خشمگين شدن از دست اين دوست فايده اي نداشت ... او تا پايان سال از معرفي شدن به كارگزيني خواهد ترسيد. بگذريم ... درد شما هم درد ماست ... يادتان نرود هستند كساني كه شما را مي فهمند ...

خاطره وطن خواه

اهههههههههههههههههههههههههههه....بابا کف کردیم هی اومدیم این پست های تکراری رو دیدیم.تنبل آپ کن!

دوست

حتما بخون جالبه: www.neweslahchi.blogfa.com

يكي از جنس خود تو

درودي سبز چرخش قلم شما و سكوت ما ... نان به اين گراني ديگر امكان ندارد!!!