مرا ببخش که برایت کاری نمی‌کنم

این پست را برای تو می نویسم.باور کن کار دیگری از دستم بر نمی‌آید.می دانم شرایط سختی داری.باور کن می دانم حالا دیگر گرسنگی رفیق هر روزت شده.می دانم چشم امید به دستان کسانی داشتی که حالا دیگر تنها راه ارتباطی را هم بسته اند تا این محاصره لعنتی کامت را تلخ‌تر کند.می دانم در راه این جنگ بی پایان برادر داده ای اما باور کن کاری از دستم بر نمی‌آید.باور کن در کشور من هم کودکانی هستند که به نحوی دیگر در محاصره اند.باور کن اینجا هم کودکان بسیاری هستند که هم سن و سال تو اند و مثل تو از درس و مدرسه مانده اند.یکی از همین کودکان سرزمین من چندی پیش توسط پدر بی رحمش سوزانده شد.باور کن معنی فقر را خوب می فهمم.گرسنگی را اگر نچشیده باشم اما تک تک هجاهایش را از حفظ برایت می خوانم.نگاه به این سر و صداهای مسئولین کشورم نکن.ما آنقدرها که می گویند وضعمان خوب نیست.اصلا وقتی محاصره شکست بیا ببرمت به پایتخت کشوری که ادعای  "ام القرای" جهان اسلام دارد.تهران را می گویم.بیا ببرمت به جاده مردگان.آنجا هم هستند کودکانی که مثل تو برادر داده اند.ما هم طعم جنگ و آوارگی را چشیده ایم.باور کن کاری از من بر نمی‌آید.آنها که ادعای پان عربیسم دارند را که خوب می‌شناسی؟همانهایی را می گویم که در سالهای خونبار کشورم از حرامزاده ای مثل صدام پشتیبانی کردند تا پدران و برادران ما شیمیایی شوند و مثل شمع ذره ذره جلوی چشممان آب شوند و وقتی آن حیوان مرد برایش در کشورت عزای عمومی اعلام کردند.باور کن درکت می کنم.حالا تو هم مثل نسل من از جنگ بیزاری.مشتی شیخ نشین بی حیثیت که کارشان تن پروری است به اسم صلح آتش جنگ شعله ور می کنند.جهان اسلام با این همه دبدبه و کبکبه انگار خاک مرگ را پذیرایی می کند و تو در سکوت نظاره گر جان دادن همبازیانت هستی.ببخش که کمکی از دستم برنمی‌آید.باور کن کودکان کشورم چشم به دستان امثال من دارند.اما بدان که دلم آنجا در کنار توست که قربانی جنگ بزرگتر ها شده‌ای و هر روز بر مزار همبازیانت "بای ذنب قتلت" می‌خوانی.

ببخش کودک آواره ساکن ویرانه های غزه.ببخش...

/ 8 نظر / 12 بازدید
مهدي رجبي

حيف كه نمي شود بغض در گلو را نوشت. مهرزاد جان دردم گرفت از خواندن سطور نوشته ات. اسم غزه ماه هاست كه مثل يك زخم چركين ما را مي سوزاند. و سران عرب مفت خور نمك مي پاشند بر زخممان. كاش مي شد ادب را رعايت نكرد و زشت ترين دشنام هايي را كه بلدم نثارشان كنم اما دريغ كه...

تارا

دریغ و صد افسوس بر این همه درد

فاطمه

چرا ما آدم ها همیشه فقط می‌توانیم بگوییم که کاری ازمان بر نمی‌اید؟ فقط محض اینکه می‌دانیم کاری کردن برایمان کمی دردسر و خستگی دارد؟!

محمد حسین مهرزاد

فاطمه جان کاری که باید از دستمان بر بیاید رسیدن به داد فقر کودکان سرزمین خودمان است.قبول دارم که باید جهانی نگاه کرد اما این جمله ادامه ای هم دارد که باید منطقه ای عمل کرد.وقتی در کشور سالانه بیش از 20 هزار نفر بر در جاده ها کشته می شوند به نظر کدام یک باید برایم اولویت داشته باشد؟ رسیدگی به کودکی که قربانی اعتیاد پدرش می شود و اتفاقا در همین شهری که من زندگی می کنم حضور دارد برایم واجبتر از غزه و دارفور و بوسنی است.

فاطمه

منظورم تو نبودی فقط محمدحسین جان. خودم و خیلی‌های دیگر را هم می‌گویم. برای همین کودک‌های دور و برمان چقدر کار کرده‌ایم. چقدر کار ازمان بر می‌آمد و نکردیم. تو را نمی‌دانم ولی خودم کم کرده‌ام. چرا حداقل هر ماه به مراکز نگهداری کودکان بی‌سرپرست سر نمی‌زنم و یک روزم را خرج این بچه‌ها نمی‌کنم؟ در خانه‌ی کودک شوش فقط چند ماه به بچه‌های زباله گرد درس دادم چون راه‌اش برایم دور بود. برای گرفتن کارت کار نازنین و برادرش که در پارک شریعتی فال می‌فروختند چند ماهی دویدم, به نتیجه نرسیدم رهایش کردم. و هزار کار دیگر که می‌توانستم پی‌اش را بگیرم و چون حس کردم باید به زندگی خودم برسم ول‌شان کردم.

محمد حسین مهرزاد

کاملا موافقم.شعارزدگی ما نه در سیاست که در تمامی ابعاد زندگیمان نمود جدی دارد.حق داری اگر تو چند ماهی را در خانه کودک بوده ای من تنها کاری که کرده ام ترحم به کودکان سر چهارراه بوده که بی تعارف شاید بخشی از آن ترحم بخاطر ارضای نفس خودم بود و اینکه خودم را توجیه کنم.متاسفانه یاد گرفته ایم همه مشکلات را به گردن حکومت می اندازیم غافل از اینکه خودمان هم وظیفه مان را انجام نمی دهیم.

سايه

كار خوبي كردي اين مطلب و نوشتي